|
love-story2008 |
|
ღ♥ღ قصه’عشق تنهاییღ♥ღ |
سلام به همهء دوستای گلم اومدم از همتون طلبه بخشش کنم اخه خسته شدم میخوام از این دنیا برم از این دنیا که پره توش نیرنگه وفریب وادمهایی که رو صورتشاون نقاب زیبای زدن ولی چهرهء واقعیشون گرگه دنیا از این ادمهای نامرد اره من بد بودم لااقل تو جبران میکردی ازت انتظار نداشتم خیلی پستی دیگه نمیخوام اینجا باشم توی این دنیا واسه من فرقی نداره چه اینجا عذاب بکشم چه اونجا اونجا لااقل خیالم راحته که خدا تنبیه هم میکنه البته الانم خودش داره تنبیه هم میکنه اون موقعه تو جلومو میگرفتی برسم اره مرگ رو میگم دیگه کاسهء صبرم لبریز شده دیگه تحمل ندارم. خدا هم منو دوست نداره چون اگه منو دوست داشت لااقل این ارزومو براورده میکرد چرا منو افریدی ٫ا فریدی که عذابم بدی من که این همه عذابو تحمل کردم پس میتونم عذابهای اون دنیاتم تحمل کنم (یادمه دبیر دینمون میگفت خدا قبل از اینکه شما رو به دنیا بیاره از تون میپرسه که دوست دارین بیاین توی این دنیا یا نه؟ اخه بگو خدایا تو که وقتی اون سوالو پرسیدی من هنوز یه جنین فسقلی بودم امانمیشد راهنماییم کنی هاااااااااااااااا خدا اخه اینارو برای کی بگم)وقتی بچه بودم دنیارو مثله یه پروانه زیبا فرض میکردم من موند حرفات نصیحتهات ولی من مثله بقیه دخترا نبودم که فراموشت کنم برم سراغ یکی دیگه چی میکشم نداشتی حتی احساسم نداشتی میرم و بدون پیروز شدی.خدافظ دوستای گلم بهم گیر نمیده . اگر یک روز رفتی و دیگه بر نگشتی ، بهت قول نمیدم منتظرت بمونم ; اما ازت یک خواهش دارم . وقتی برگشتی ، یک شاخه گل به روی قبرم بذاری .

اره برای تو مینویسم که نابودم کردی.هیچوقت نمیبخشمت
میخوام برم خسته شدم از این
.اره میخوام برم یادمه هر موقعه اسمشو میاوردم یه جوری رامم میکردی میگفتی باید صبر کنی میزدی تو سرم
باحرفات
اما الان دیگه تو نیستی که جلومو بگیری راحتر میتونم به ارزوم
اخه خدا قربونت برم تو که سرنوشته منو میدونستی![]()
![]()
هیچی سرم نمیشد فکر میکردم این دنیا خیلی قشنگه گوله ظاهرشو خوردم
همیشه دوست داشتم زودتر بزرگشم ودنیارو بدست بیارم اما الان پشیمونم چون الان این دنیای لعنتی مثله خوره افتاده به جونم
.اره تو رفتی خاطرات برای
بد جوری داغونم کردی فقط از خدا میخوام که این بلارو سرت بیاره که بفهمی من
.خوبه خدارو شکر اختیاره خودمو دارم
البته تو دل نداری یه سنگ بزرگ تو قفسهء سینته٫البته از مردونگی فقط ادعات میشد
فکر میکردی خیلی بزرگی اما برعکس بود تو هیچی
.خب دیگه ببخشید زیاد حرف زدم اخه برای اخرین بار حرفامو میزدم وراحت میشدم خب دیگه من میرم برای همیشه![]()
ببخشید اگه سرتون درد گرفت.خوشحالی که پیروز شدی ومنو شکستی
اره خوشحال باش چون من برای همیشه
خوبه لاقل توی اون دنیا راحت میخوابم دیگه کسی
+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم شهریور 1387ساعت 15:15 توسط تنها |
خیلی دلم گرفته دیگه هیچکس برام نمونده همه رفتن همه تنهام گذاشتن حتی اونی که فکرشم نمیکردم رفت البته خودمم تا حدودی مقصر بودم . اما چه کار می تونستم بکنم وقتی هیچ راهی برام نمونده بود جز جدایی و تنها موندن . چقدر سخته وقتی هیچ کسی برای دل تنهات نمی مونه کسی نیست که حرفای دلتو بهش بزنی وقتی دلت میخواد سرت رو رو شونه یکی بزاری و زار زار گریه کنی وقتی دلت می خواد بری یه جا از ته دل داد بزنی و به خدات بگی چراااا فقط چرااااا ؟؟؟ چرا من ؟ چرا زندگی من باید اینطوری می شد؟ چرا من باید مشکستم؟ چراااااا؟ . وقتی دلت می خواد با یکی درد دل کنی یکی که بعدا بت نارو نزنه یکی که مطمئنی می تونی بش تکه کنی . آره یه تکه گاه که هیچوقت معناشو نفهمیدم چیه؟ هیچوقت هیچکس تکه گاه واقعی برام نبود به هرکی اعتماد کردم با سر خوردم زمین به هر کی تکه کردم پشتم رو خالی کرد به هر کی دل بستم قلبم رو شکست وقتی عاشق شدم عشقم تنهام گذاشت به چه بهانه ای ؟ به بهانه ی اینکه خودش یار داشت و من مزاحم رسیدنشون خیلی سخته یکی رو بخوای ولی اون تو رو نخواد . خیلی سخت تره یکی دیگه تو رو بخواد تو هم اون رو بخوای اما بازی زشته روزگار نزاره به هم برسین . خیلی سخته با یکی عهد و پیمانی رو ببندی اما بعد یه مدت بفهمی که طرف رفته با یکی دیگه حالا چه از عمد چه غیر عمد مهم رفتن بوده که رفته اونم با کی با یکی از دوستای خودت که هر روز جلو چشماته دیگه پشیمونیش چه فایده ای داره واسه دلت واسه دلی که خورد شده داغون شده وقتی یه چیز بشکنه به این آسونی ها قابل درست شدن نیست چه برسه به دل و قلب آدما که خیلی نازک با کوچک ترین تلنگری میشکنه اونم برا من که یه بار یه نامرد شکستش تا اومد یخورده سرو سامان بگیره یکی دیگه لهش کرد !!! . دلم گرفته از این دنیای نامرد از این آدماش از اینهمه دروغ از اینهمه دورویی و دورنگی از اینهمه فریب و نیرنگ از اینهمه دوست دارم گفتنای الکی از اینهمه ظاهر نمایی دیگه خسته شدم باید اعتراف کنم بریدم رسیدم آخر خط . چقدر الکی بخندم چقدر بریزم تو خودم که نکنه کسی بفهمه نکنه کسی به حرفام بخنده نکنه نکنه نکنه …… اگر گریه کنم می گویند عاشق است اگر بخندم می گویند دیوانه است پس هم می گریم و هم می خندم تا بگویند عاشقی دیوانه است . دیگه تصمیم گرفتم دل به هیچ کس نبندم هیچکس رو به قلبم راه ندم یه تابلوی بزرگ ورود ممنوع سر در قلبم زدم و دور تا دورشو حصار کشیدم تا دیگه هیچ کس نتونه بش نفوذ کنه و و دیگه دل به هیچکس نبندم چون دیگه دلی برام نمونده . خدا نصیب هیچکس نارفیق نکنه امیدوارم هیچ کدومتون دلتون این طوری خورد نشه امیدوارم همیشه شاد باشین نه شاد الکی از ته دل شاد باشین سعی کنین تا می تونین دل نبندین یا اگه بستین خییییلی مواظب باشین چون گرگ زیاده .
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 12:23 توسط تنها |
یه روز بهم گفت:می خوام باهات دوست باشم،آخه میدونی؟من اینجا خیلی تنهام بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم.فکر خوبیه.من هم خیلی تنهام. یه روزه دیگه بهم گفت:می خوام تا ابد باهات بمونم،آخه میدونی؟ من اینجا خیلی تنهام. بهش لبخند زدم و گفتم: اره می دونم.فکره خوبیه.من هم خیلی تنهام. یه روزه دیگه بهم گفت:می خوام برم یه جای دور،جایی که هیچ مزاحمی نباشه، بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا،آخه میدونی؟من اینجا خیلی تنهام. بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم.فکره خوبیه.من هم خیلی تنهام. یه روز تو نامه اش نوشت:من اینجا یه دوست پیدا کرم،آخه می دونی؟من اینجا خیلی تنهام. براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:آره می دونم.فکره خوبیه.من هم خیلی تنهام. یه روز یه نامه نوشت و توش نوشت:من قرار اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم. آخه می دونی؟ من اینجا خیلی تنهام. براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:آره می دونم.فکره خوبیه.من هم خیلی تنهام. حالا دیگه اون تنها نیست ومن از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم میکنه اینه که نمی دونه من هنوز خیلی تنهام.
+ نوشته شده در شنبه نهم شهریور 1387ساعت 12:18 توسط تنها |


برای عشق
براي عشق تمنا كن ولي خار نشو
براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده
براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو
.براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه
براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن
براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير
براي عشق وصال كن ولي فرار نكن
براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن
براي عشق بمير ولي كسي رو نكش
براي عشق خودت باش ولي خوب
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 16:34 توسط تنها |
دنیارو بد ساختند کسی را که دوست داری .دوستت ندارد کسی را که تو را دوست دارد.تو دوستش نداری اما کسی که دوستش داری واوهم تو را دوست دارد به رسم وایین زندگی به هم نمیرسین
اگر کسی واقعاً يکي را دوست داشته باشد، بيشتر از اينکه بهت بگه دوست دارم ميگه مواظب خودت باش، پس مواظبه خودت باش.
اگر کليد قلبي رو نداري قفل نکن. به چشمان کسي نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت.به کسي سلامي نده اگه خداحافظي در پيش است.دست کسي را نگير اگر رها خواهي کرد.به کسي نگو دوستت دارم اگر ديگري در فکرت هست.
سخترين چيز در زندگی : اگر 2 نفر از هم خوششون بياد ولی نتونند به هم ابراز علاقه کنند. خيلی بده فقط هم ديگرو دوست دارن از ته دل ولی غرور بيجا نميزاره که اين 2 وانمود کنند و اين سکوت و غرور بيجا اين 2 رو از هم دور ميکنه.
هرگز چشمانت را به خاطر کسي که مفهوم چشمانت را نميداند گريان مکن پس به چشمانت بياموز که هر کس ارزش ديدن ندارد.
اگر کليد قلبي رو نداري قفل نکن. به چشمان کسي نگاه نکن اگه دروغ خواهي گفت.به کسي سلامي نده اگه خداحافظي در پيش است.دست کسي را نگير اگر رها خواهي کرد.به کسي نگو دوستت دارم اگر ديگري در فکرت هست.
ازم پرسيد منو بيشتر دوست داري يا زندگي تو؟ خوب منم راستش رو گفتم، گفنم زندگيمو! ازم نپرسيد چرا؛ گريه كرد و رفت اما نمي دونست كه اون خودش زندگيمه!
می خواستم زیباترین کلمات را به یاری بگیرم تا صمیمانه ترین شادیهایم را تقدیمت کنم ذهنم یاری نکرد پنداشتم که ساده نوشتن چون ساده زیستن زیباست پس ساده می گویم دوستت دارم.
اگه چشمت پرسيد، بگو نديدمش... اگه گوشت پرسيد، بگو نشنيدمش... اگه دستت لرزيد، بگو ماله سرماست... اگه پات سست شد، بگو ماله ضعفه... ولي اگه دلت ريخت، به خودت دروغ نگو.
....اگه كسي ديونه ات بود، عاشقش باش. اگه عاشقت بود، دوستش داشته باش. اگه دوستت داشت، بهش علاقه نشون بده. اگه بهت علاقه نشون داد فقط يك لبخند بزن.
اگر ميتونستم همه خيابونا رو پر ماشين ميكردم تا وقتي ميخوايم از خيابون رد شيم دستمو بگيري همه خيابونا رو پر برف ميكردم تا واسه ي اينكه سر نخوري بازو مو بگيري هر شب بارون ميباروندم تا بريم زير يه سر پناه ميايستاديمو حرف ميزديم عقب تاكسيا رو پر مسافر ميكردم كه دو تايي جلو بشينيم.…
هر وقت تونستي برف روسياه کني ، هر وقت تونستي پاي کلاغ رو سفيد کني ، هر وقت تونستي آتش رو ببوسي ، هر وقت تونستي توي آب يه نفس عميق بکشي اون موقع من هم مي تونم تو رو فراموشت کنم. ...
هر موقع خواستي از كسي جدا بشي يادت نره بهترين راه اينه كه بهش بگي براي هميشه خدانگهدار، شايد طرف مقابلت ناراحت بشه و قلبش بشكنه ولي بهتر از اينه كه منتظر بمونه.....
وقتی با کوه درد و دل کردم صبرش سر آمد و پدیده ی آتشفشان رخ داد.مجبور شدم واسه حرفام یه گوش تازه پیدا کنم و این گوش متعلق به زمین بود اما زمین هم وقتی حرف هام و شنید از بس گریه کرد و شونه هاش لرزید که پدیده ی زلزله از همون روز کشف شد و من این باربه سراغ آسمون رفتم اما اون هم نتونست تحمل کنه و انقدر اشک ریخت که سیل همه جا رو فرا گرفت حالا می خوام حرفام و به تو بگم نمی دونم قرار چه واقعه ای پدید بیاد؟؟!!............
یادمه گفتی ماشین آخرین سیستم ندارم تا اون سر دنیا ببرمت اما یه جفت کفش دارم و تا دلت بخواد صداقت که اگه دست روی دستم بزاری و یا علی بگی پاشنه کفشم و ور می کشم و تا آخر دنیا باهات میام و من تردید کردم و گفتم باید فکر کنم اما زمانی که اومدم تا بهت یا علی بگم دیدیم همسفرت و انتخاب کردی و در جواب چرای من فقط گفتی: او بی تردید یا علی گفت..
شاگردی از استادش پرسید: عشق چیست؟ استاد در جواب او گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمی توانی به عقب بر گردی تا خوشهای بچینی!شاگرد به گندم زار رفت و بعد از مدتی طولانی برگشت استاد پرسید: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد:هیچ!هر چه جلو می رفتم خوشه های پرپشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین آنهاتا انتهای گندم زار رفتم !استاد گفت:عشق ینعی همین شاگرد پرسید:پس ازدواج چیست؟استاد به سخن آمدکه به جنگل برو و بلند ترین وزیباترین درخت را بیاور.اما به یاد داشته باش که باز هم نمی توانی به عقب بر گردی شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی با درختی برگشت استاد پرسید چه شد؟او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدیم انتخاب کردم ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردماستاد گفت:ازدواج یعنی همین
+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 10:27 توسط تنها |

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 21:18 توسط تنها |
اگر فکر مي کني که رفتنت باعث شکستنم مي شود روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نکن از در نشد از پنجره زوري خودت رو رو جانکن آدمکاي شهر ما بازيگراني قابلن وقتش بشه يواشکي رو قلب هم پا ميزارن تو قتلگاه آرزو عاشق کشي زرنگيه شيطونک مغزاي ما دلداده دو رنگيه دلخوشي هاي الکي وعده هاي دورغکي عشقاشونم خلاصه شد تو يک نگاه دزدکي آدمکاي شب زده قلبا رو ويرون مي کنن دل ستاره منو از زندگي خون مي کنن ستاره ها لحظه ها رو با تنهايي رنگ ميزنن به بخت هر ستاره اي آدمکا چنگ ميزنن عمري به عشق پر زدن قفس رو آسون مي کنن پشت سکوت پنجره چه بغضي بارون مي کنن مردم سر تا پا کلک رفيق جيب هم ميشن دروغه که تا آخرش همدل و هم قسم ميشن رو دنده حسادتا زندگي رو ميگذرونن عادت دارن به بد دلي نمي تونن خوب بمونن قصه روزگار اينه به هيچ کسي وفا نکن روي دلاي آدما هرگز حسابي وا نکن اگر مي بيني عاشق تو هستم ، ديوانه تو هستم ، و تمام فکر و زندگي من تو شده اي به خدا بدان که اين دست خودم نيست! و اگر ميبيني همه لحظه هاي دور از تو بودن اينهمه سخت و پر از غم و غصه است بدان که اين دست خودم نيست! لبانت بوسه بزنم و تو را در آغوش خودم بگيرم! درخشان را ميبينم و به ياد تو مي افتم! تا در آسمان دلم طلوعي دوباره داشته باشي!
اگر فکر مي کني که از پس رفتنت اشک مي ريزم
اگر فکر مي کني که با نبودنت لحظه هايم خالي مي شوند ا
گر فکر مي کني که هر لحظه دلم براي بوسه هايت تنگ مي شود
اگر فکر مي کني که بي تو مي ميرم بسيار درست فکر کرده اي
خب تو که مي داني نبودنت را تاب نمي آورم ...پس بمان

اگر ميبيني چشمانم در بيشتر لحظه ها خيس است و دستانم سرد است
دست خودم نيست که همه لحظه ها تو را در جلو چشمانم ميبينم و به ياد تو مي باشم.
دست خودم نيست که دوست دارم هميشه در کنارت باشم ، دستانت را بگيرم ، بر
به خدا دست خودم نيست که هر شب به آسمان نگاه مي اندازم و ستاره اي
دست خودم نيست که هر سحرگاه به انتظارت مينشينم

عزيزم دست خودم نيست که اينهمه تو را دوست ميدارم
، اين همه احساسات عاشقانه که من براي تو مينويسم دست خودم نيست!
همه اين احساسات و عواطف عاشقانه از اين قلب عاشق من است ، و بدان که همه
اين دردسر ها و غم و غصه ها و اشکها درد اين قلب عاشق من است!
اين قلب سرخ و کوچک من انتظاري بالاتر از عشق دارد ! اين قلب من تو را ميخواهد
وبه جز تو هيچ چيز از من نميخواهد!. نه خوني ميخواهد و نه نفسي ، نه زندگي را ميخواهد
و نه هم نفسي اين قلب سرخ تنها تو را ميخواهد . فقط تو را!
عزيزم دست خودم نيست ، دست اين قلب پر توقع من است !
به قلبم حق ميدهم که تنها تو را ميخواهد چون تو اولين و آخرين عشق واقعي و همدلي
هستي که در اعماق قلبم نشسته اي و کسي هستي که ميتواني قلبم را براي هميشه
نزد خود نگه داري و با حضورت در قلبم انتظار آن را برآورده کني چونکه تو لايق آن هستي عزيزم!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 21:2 توسط تنها |
سخت ترين کار تو دنيا اينه که الکي بيخيال باشي و تو بدترين شرايط بخندي و وقتي ناخواسته بغض کردي زود يه جاي خلوت پيدا کني و اونجا سرت رو بالا بگيري و چشمات رو با دستات تند تند باد بزني که اشکات سرازير نشن و بعد با صداي بلند به خودت بخندي و ...!!! مسخرس نه؟ اي بابا مي خوام غمگين آپ نکنما خوذش يهو ميره تو فاز غم و و . .و .
کاره من اينه اين روزا که بيکارم شدم شدتشو بيشتر کرده

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 17:3 توسط تنها |
نميدونم چرا زندگيم اينجوري شده آره ميدونم وبلاگ جاي نوشتنه اينجور چيزا نيست ولي مي خوام بنويسم اونم متفاوت نميدونم من خيلي بچه ام يا.... از لج بازي هيچوقت خوشم نمييومده همينطور از لوس بازي الهي شکر دوتاش سرم اومده خيلي دوس دارم راحت بشم تموم بشم برم پي زندگيم پيش .... به نظر تو کي قيامت ميشه؟ تو دوست داري زنده باشي؟ بازار قلبم آشفته است......مغزم فرمان نمي دهد.....کاش ميشد رفت......... آمديم و سوختيم و از ما نفرتي بر جاي ماند........... ديگر بس است......... خاکمان کنيد.... مي خواستم بهانه نياورم اما تو بها نه ام بودي . مي نويسم ، براي خودم مي نويسم ، براي غم هايم ، براي دردهايم ، براي تنهايي ، براي سينه هايي که سپر نشد ، براي قلبي که بي روح ماند ، براي همه خودخواهي ها مي نويسم ، مي نويسم و دوست دارم پر از ابهام بنويسم ... و دوست دارم پر از ابهام بنويسم.... اينبار خسته تر از گذشته ، تلخ تر ازگذشته ، مبهم تر از گذشته و بي توقع تر از گذشته نوشتم و براي هيچ کس نوشتم . راستي کسي هم اينجا هست؟ کسي هم مي شنود؟!....... انگار پايمان گير است ! هيــــــــس ! ديگر بس است بي صدا بمير تا ديگران صداي شادي شان بلند شود......... غم نوشت : گاهي وقتا غصه هام قدر يه دنيا ميشه....... چند روزه دوست دارم يه فرياد بلند بکشم ولي بغضم ميگيره و ............. ديگر بس است........ و اما........ يک سينه پر از قرار مي خواهم و نيست ! آرامش بي شمار مي خواهم و نيست ! اينجا دلم از زرد شدن مي گيرد پيراهني از بهار مي خواهم و نيست ميشه بغضي بود و هيچ نگفت........ فقط ميتونم بگم
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 16:57 توسط تنها |
روزی با خودم فکر کردم اگر او را با غریبه ای ببینم شهر را به آتش می کشم ولی امروز حتی حاضر نیستم کبریتی روشن کنم تا ببینم کجاست
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 16:12 توسط تنها |